سنندج شهر قشنگی ها و عاشقانه ها
-
تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 20:16
برای سفر معمولا چهار تا گزینه هست: 1- با ماشین بری (که بیشتر برنامه های خانوادگی به این شکله و یا اینکه با ماشین داری همسفر بشین و پول بنزین رو تقسیم کنین ) 2- با تور بری 3-با اتوبوس یا قطار بری و مسیرهای شهری و یا بین شهری رو تاکسی بگیری و یا هیچ
تیر آخر...
-
تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 20:16
اگر یکی نشویم، یکی یکی خواهیم مرد... این روزها بین بیمارستان و بی حوصلگی و ستاد و تبلیغات و صحبت کردن با شهروندان گذشت؛ امروز انتخابات است اما نقطه ی پایان نیست؛ شروع است، شروع! به خاطر خودتان، به خاطر فرزندانتان، به خاطر شهروندبودنتان، به خاطر حق
تصور کن
-
تاریخ: 1396/2/10 ساعت: 20:11
امروز روز جهانی گرامیداشت قربانیان سلاح های شیمیایی بود... سلاح های شیمیایی و بمب هایی که صدام به روی شهر ها میریخت تماما بوی "خوش" سیب میدادند!!! اسفندماه در سالروز بمباران حلبچه جوانان به میان رفتند با سیب های زرد و سرخ و بو آشنای ناخوش! با یک جمله روی آن ها: "بیاید با سیب ها آشتی کنیم!" میشه اون ...
تو آدم بودی و من حوا و ضربان ما، دوتار بود...دوتار خراسانی
-
تاریخ: 1396/1/24 ساعت: 16:41
ما درمیان رقصیم... رقصان کن آن میان را... *مولانا در دو تار ایرانی به سیم بم میگویند آدم و به سیم زیر میگویند حوا ... آن چنان که تو آدم بودی و من از ابتدای خلقت حوای این زمین تک آدمی... در دوتار، آدم برای حوا کافی بود و حوا برای آدم! جادو میکردند با خلوتشان...بعد سه تار و تار و عود و قانون و سنتو
آرزو
-
تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 7:21
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
دستم را بگیر و بدو....
-
تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 7:21
این روزها که نیستم، میدوم! زیاد میدوم... به نا کجا نه! به تو نه! به مقصدی میدوم اما نمیدانم و شاید هم میدانم! شاید به خودم میدوم! نه از آن دویدن هایی که برای لاغری و شادابی خوب باشد! از آن دویدن هایی که میدوم و پیر میشوم... میدوم و پیر میشوم... انگار زنده مانده ام به دویدن! باید زنده باشی به مستی و
رفاقتی که به فاصله نیست...
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 7:51
من او را از سال های دور به خاطر می آورم . از برخورد های تک و توک در حیاط مدرسه. به دور که فکر می کنم هیچ گفت و گوی مشخصی در ذهنم شکل نمی گیرد. هیچ خاطره ی مشترکی... هیچ وقت در یک کلاس نبودیم. دیگر وقت هم کلاس شدن بود که رفت... از رفتنش هم چیز پر رنگی جز نوشتن یک جمله ی دوست داشتنی غلط و همراه با خط
میم آخر مالکیت
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 7:51
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم، باورکن من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم کودکانه و ساده و روستایی من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک* من او را همان گونه
پس از آوار
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 7:51
حال آن آدمی را دارم که میان خرابه هایی وسط میدان جنگ ایستاده که به او پیام صلح داده اند!! آن آدمی که او را از میان ویرانه اش بیرون کشیده اند و آسمان صاف پر نور بی موشک را نشانش داده اند و هوای تازه ای را در خود جاری میکند و ریه هایش پس از مدت ها به هوای بی باروت عادت ندارد! فکر می کنم جنگ تمام شده! ...
روزی روزگاری فوتبال
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 7:51
نوجوان که بودم فوتبال همه چیز بود! روی زمین چمن! با استوک! اما در زمین های فوتسال محصور شدیم (که چقدر هم بدم می آمد از آن ) و استوک شماره ی پایمان هم به درستی گیر نمی آمد! نوجوان که بودم فوتبال همه چیز بود! آن زمان چلسی مورینیو بود و جو کول دوست داشتنی اش با لمپارد و تری در اوجش! بالاک، روزهای آخر
بوی دریا
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 7:51
خنکای سحر از خواب بیدار شدم . باز خواب بدی دیده بودم و تویی که از زندگی ام حذف کردم در خواب آزارم داده بودی دقیقا همان چیزی که به آن ضمیرناخودآگاه می گویند! معلوم نیست هنوز چقدر در زندگی زیر بار فشارت هستم و خودم هم نمی دانم که در خواب اینگونه بی تاب شدم! خواب بد را تعریف نمی کنم اما همینقدر بدانید
بی نام
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
همیشه فکر میکردم باید انقدر همه چیز را زیر و رو کرد تا بتوان برای حالات، احساسات، حرف ها، کارها، آدم ها و ... اسمی پیدا کرد . فکر میکردم آدم اینگونه به آگاهی میرسد و من آگاهی را از هر چیز دیگری بیشتر دوست داشتم. اما الان فکر می کنم آن چیزی که اسم نمی پذیرد ناب تر است . زیر باران داشت ترک 13ام در دنی...
رسم دنیا
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
فکر میکنم که تمام آدم های دنیا دست کم یک بار کسی را زیاد دوست داشته اند! یا یک روزی میرسد که برایشان زمان می ایستد و همه چیز دنیا روی یک اسلوموشن میرود جز پلک زدن های چشمی یا خنده های بلند لب هایی! و اکثرشان یک روز خم شده اند! یا از نرسیدن و یا از رفتن! بعد خودشان را متقاعد کرده اند که ما آدم های شک...
I am so over you
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
ما نسل بزرگ شده با فیلم و سریال های زیرنویس داریم . ترس را از آن ها یادگرفته ایم، خنده را، دوستی را و از همه مهمتر دوست داشتن را... اینگونه شدیم که از دوست داشتن های شبکه های ملی خودمان و خوابیدن با مانتو شلوار و هاگ پراکنی و درنتیجه تهوع دم صبح به عاشقانه های هالیوودی پناه بردیم . به کازابلانکای هم...
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم؟
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
می دونی گردان بره، نفر برگرده یعنی چی؟ امروز تمام شهر را، تمام کشور را، تمام دنیا را بغض گرفته بود... بغض آدم هایی که هنوز بر نگشته اند و شاید هیچ وقت... امروز برای ایران 11 سپتامبری بود، بدون تروریست ها، بدون جنگنده...امروز مردمی بودند برای فیلم گرفتن با گوشی هایشان، امروز قالیباف بود، قوه ی قضاییه...
مینای شهر خاموش
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
این دو روز همه اش دیالوگ عزت الله انتظامی تو فیلم مینای شهر خاموش بعد زلزله ی بم میاد تو گوشم: *چه عشقایی که اون زیرن...*
هر چیزی را زمانی هست...
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
در این دنیا، هر چیزی را زمانی هست! زمانی برای شکفتن، زمانی برای خزان، زمانی برای رسیدن و زمانی برای رها کردن... هر چیزی را زمانی هست! باید به زمان اجازه داد که کارش را کند! که زمان بهترین درمانگر و بهترین روشن کننده است! نباید دست و پا زد و بیشتر غرق شد! بابد بگذری و همه چیز را به زمان و خدا واگذار ...
رو به پنجره ی شمالی
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
تهران را یک لایه برف سرد گرفته، نشسته ام رو به پنجره ی شمالی بدون پرده در آشپزخانه و خودم را چای لیمو و عسل مهمان می کنم، پایم را روی صندلی دیگر دراز میکنم، اهنگ سالواتوره آدومو پخش میشود و چشمانم را به برف های سفید میدوزم و گه گاه عبور عابران را نگاه میکنم...از همه مهمتر که به هیچ چیزی فکر نمی کنم!...
شب بود
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
یه خواب بد دیده بود، دیشب بهش پیام دادم نترسی بخوابی ها! + گفت: از کجا میدونی میترسم؟؟ خب من اینو از اونجایی میدونستم که سه سال پیش توی خواب همچین حالتی سراغم اومده بود، خوب خوب یادمه که خواب بودم و انگار یه چیز سنگین افتاد رو قفسه ی سینه ی من و شروع کردم گلوم رو فشار دادن، میدونستم خوابم اما بیدار ...
عشقه
-
تاریخ: 1395/11/15 ساعت: 21:23
عشق را از عشقه گرفته اند...و عشقه آن گیاهیست که که در باغ پدید آید ، در بن درخت...اول بیخ در زمین سخت کند ،سپس سر بر آرد و خود را در درخت پیچد و همچنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند .و هر غذا که به واسطه آب و هوا به به درخت میرسد ، به تاراج میبرد تا ...