خرید بک لینک


من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم،

باورکن

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم،

مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک*



من او را همان گونه که بود دوست داشتم، نمیخواستم او را تغییر بدهم! این نصف راه درستی بود که رفتم! اما نصفه ی راه خواستم که مال او باشم! اینگونه در زنجیر مالکیت رفتم و عاشقم میم آخر مالکیت شدم! من هیچ گاه آدم زنجیر و حد و حصار نبوده ام اما خواستم نامم در او ایمن باشد! در او و آغوشش و لب هایش! اما فراموش کردم که هر کس تنها در آغوش خود ایمن است و هیچ شرط بی حد و حسابی در قول ها و عهد های دیگران نیست! راه از آنجا اشتباه شد که خواستم تصاحب شوم و تصاحب کنم! فراموش کردم هیچ تنی مستعمره ی دیگران نیست!

هیچ کس به دیگری تعلق ندارد . فقط تو هستی برای تعلق به خودت . نه مال کسی میشوی و نه کسی مال تو میشود! تنمان، قلبمان، شور و شوقمان، احساسمان ... کالای حراجی نیست که به نام دیگری بزنیم . اگر این را بفهمیم نصف دیگر راه را رفته ایم! مگر نه اینکه هر کس ققط به خودش تعلق دارد؟ مگر درد ها و رنج هایمان سهم تنهایی هایمان نیست؟ مگر کوله بار بر دوشمان با کسی قسمت میشود؟ مگر هر کس تنها به انتهای این مسیر نمی رسد؟


*نادر ابراهیمی


برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 7:51

صفحه بندی