وابسته ی چیزهایی که نیست
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:18
حیف که نمی توانم از تو مراقبت کنم. در برابر سختی، در برابر مریضی، در برابر غصه، در برابر خستگی... وقتی به این نتوانستن فکر میکنم عجیب از پا می نشینم، مثلا دیشب که زلزله آمد. زلزله ام از آن چیزهایی است که نمی توانم تو را در برابرش مراقبت کنم. دیشب هم از پا نشستم. از پا نشستن به معنای واقعی کلمه است. ...
دیدی محال شد؟
-
تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 18:18
شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟* اونقدر که تو ذهنم باهات حرف زدم که تو واقعیت نمی تونم درست حرف بزنم. تو حرف میزنی و من بیشتر از اون چیزی که به زبون بیارم توی ذهنم باهات حرف میزنم. تو میگی دلم تنگ شده بود برات . دهنم یه جمله ی مسخره میگه که صداش توی گوش خودمم نمیپ...
امید لای گل های اتاق
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:28
مهتاب تازه مهمان من شده بود . خیلی سریع گل هاش خشک میشد و میریخت. یه مدت اصلا از بقیه جداش کردم و جاشو تغییر دادم . اما بهتر که نشد بدترم شد! دوباره برش گردوندم سر جای قبلیش که حداقل روند زوالش کند تر بشه. دیگه حواسم بهش نبود . تو چشم من از دست رفته بود . دیگه به موقع آبش نمیدادم، گل هاش رو نمیشمردم...
نا میرا
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:28
بعضی وقت ها فکر میکنم که اینجا را سهوا پیدا میکند و میخواند، از آدرس وبلاگ شک میبرد که من باشم؛ اما وقتی میخواند اینجا را، ناگهان با خودش مواجه میشود. مدام اینجا را میخواند اما چیزی به من نمیگوید تا خجالت نکشم، تا از پناهگاه امن تاکستانم فرار نکنم. اینجا را میخواند و به ناگاه نوری در دلش شروع به درخ...
لعنت به بوی مایع های لباسشویی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:28
بچه که بودم وقتایی که مامان و بابا لباس میشستن رو خیلی دوست داشتم، مخصوصا تابستونا. وقتی لباس ها روی بند رخت آویزون میشدن، من میرفتم و میشستم زیرشون و بازی میکردم و یا دراز میکشیدم و با آفتابی که میزد روی لباس ها و رنگ هاشون رو پخش میکرد روی صورتم خیال میبافتم. چقدر لطیف و خنک و خوشبو بود. بوی لباس ...
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 20:07
بهم زنگ زد . گفت خبر بدی دارم. گفت بچه ات مرد! اول احساساتم را حس نکردم . انگار بی حس شده باشم از تمام این مشکلات . هنوز هم درست احساس نمیکنم و فگر میکنم فقط باید فرار کنم . صدایی در گوشم همین را تکرار میکند... ماجرا این است که من یک سال و نیم پیش در مرکز حمایتی از کودکان معضل داری که برایش کار میکر
سامر ایز هیر!!!
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 17:37
به بهترین فصل سال، آلبالو پشت گوشا، آب طالبی خورون ها، تو آفتاب مث بستنی آب شدنا، فصل رنگ یواشا، تن شکلاتیا، برنامه عقب افتاده ها، غروب دیر وقتا، تولد انگوریا، ناز داره چه وای شدنا، گشت ارشادا، شلوارک تو خلوتا، بزن بریم شمالا، فارغ از غم دنیا شدنا، تی شرت سفید جذابا، همه ی اینا... خوش اومدین^_^ + مو...
فردا روز دیگریست...
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 17:37
فردا شد و یک روز تولد دیگری هم گذشت. روزهای تولدم را دوست دارم و میدانم که منصفانه نیست اما دوستی دوستهایم را به همین روز تولدم محک میزنم. آن ها که ساعت ۱۲ شب زنگ میزنند . آن ها که برایم آهنگ میخوانند. آن ها که خیلی غیرمنتظرانه پیامک تبریک میدهند و آن ها که خبری ازشان نمیشود و میدانم چند رو دیگر پی
حالت چطوره
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 17:37
تیر ۱۳۹۶ ( ۳ ) خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۵ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۳ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۱ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۰ ) دی ۱۳۹۵ ( ۹ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۸ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۷ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۴ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۴ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۱ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۱۵ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۰ ) ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۹ ) فروردين ۱۳۹۵ ( ۸ )
به غم غمش نشسته ام
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
باید میبودم، وقتی نشسته ای زمین و سرت را میات دستانت گرفته ای، از پشت بغلت میکردم، می نشستم و تمام تورا در جانم در بر میگرفتم و تاب میدادم...
به سمت هورامان
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
روز دوم _به سمت هورامان صبح پاشدیم و خونه ی هاستمونو مرتب کردیم و براش یه نامه چسبوندیم روی در یخچالش و زدیم بیرون و یه وانت دیدیم و گفتیم مارو میبری ترمینال؟ ترمینال خیلی از جاها چون سر جاده هاشونه یخورده بعدش خوب میشه هیچ زد. دیدیم دونفری هم وایسادن و تا ما هم رسیدیم یه ماشین شبیه جیپ_ وانت های ف
دل به دریا
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
میدونی من یه روز رفتم دریا... یه روز صبح خیلی زود. من صبحا معمولا زود بیدار نمیشم اما اون روز صبح کسی بیدارم کرد . اولش وحشت کردم . فک کردم خیالاتی شدم و دوباره خوابیدم اما دوباره شنیدم کسی اسممو صدا زد. بوی نمناک شور دریا چسبیده بود به موهام و بدنم و رفته بود توی دماغم و چسبیده بود به لایه ی داخلی
از فیلم ها که حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
مترو خلوته، آخرین ساعت مترو همیشه خلوته. باز دویده بودیم و به آخرین مترو رسیدیم. میشینه رو به روم . روم نمیشه بگم روبه رو چرا؟ تو الان باید بشینی من سرمو بذارم رو شونه هات، دستتو بگیرم، زانوم رو بچسبونم به زانوتو قلبم بریزه... اما به جاش دهنمو که باز میکنم میگم: فیلم رستگاری در شائوشنگ رو دیدی؟ (نم
حزن و بغض و غرور
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
قرار بود بیام حس و حال خوبم رو از کنکور ارشد باهاتون به اشتراک بذارم . کاری که معمولا کمتر به صورت شخصی انجام میدم . قرار بود بیام بگم که بعضی وقت ها باید به خودت ثابت کنی که می تونی یه چیزی رو توی دور دست بخوای. بپری حتی اگه دیر و بگیریش و ته دلت احساس غرور و شعف کنی! اما حال امروز با غرور و شعف فر
پیر و چروک و عاشق
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
داشتم الان توی تلگرام میچرخیدم که توی یه کانالی این عکس رو دیدم: با این کپشن که " ما که تو جوونیمون اینطوری نبودیم لااقل اگه تو پیریمون هم این شکلی نیستیم همین الان بکشمون!" راست میگه دیگه! یعنی میخوام بگم اون عکس پایین سمت راست، خود هدف زندگی منه. خود خودشه... حالا اگه من اون پایین سمت راستی نمیشم ...
ما از اوناشیم!
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 2:27
آخرین جعبه رو که از پله ها بالا آوردم، دستم رو داخل جعبه انداختم و از گوشه ی سمت راست جعبه کتری و متعلقات یک چای خوب رو بیرون آوردم. بدون اینکه حتی به داخلش نگاهی بیاندازم. دیگه جای تمام وسایلم رو درون جعبه ها یاد گرفته ام . همونطور که هر روز صبح موبایل و سوییچم رو، تقویم و خودکارم رو، رژ لب و خرد
لااقل بیا موهاتو ببافم...
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 20:06
خودش رو میندازه توی تخت و موهاشو پخش میکنه دورش. بهش میگم جمع کن اون موهای لامصبتو ... تا یه هفته باید از لابه لای تشک متکا مو در بیارم... همینجوری که هی توی تخت و رو تختی فرو میره میگه: فک میکنی بعد این همه مدت ممکنه باز یادم بیوفته؟ ممکنه یه جایی یهو هنوز همونطوری که من بهش فک میکنم بهم فکر کنه؟
غم باشکوه
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 20:06
به دردهایی که مرا بزرگ کرده اند مدیونم . به آن درد هایی که هر چقدر هم درد باشند و عذاب آور، بعد از مدتی تبدیل به غم باشکوه میشوند... اما حتی آن ها هم حدی دارند...
بوی سیب نا خوش
-
تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 20:16
امروز روز بزرگداشت قربانیان سلاح های شیمیایی بود... صدام از بمب ها و سلاح هایی استفاده میکرد که بوی "خوش" سیب میدادند... اسفند سال گذشته در سالروز بمباران شیمیایی حلبچه جوانان با سیب های زرد و سرخ و آشنا به بوی " حالا نا خوش شده" به میان مردم
بزن بریم هورامان
-
تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 20:16
اینجا کجاست؟ اینجا هورامانه... هزار ماسوله ی ایران! کلا تعریف کردستان رفتن رو توی بهار زیاد شنیده بودم... با خودم گفتم کنکور که دادم، امتحان زبانمم که دادم! پیرشالیار هم که این هفته اس! پس بزن بریم هورامان... پیرشالیار یه مراسم معروف و محلی و عرفان