خرید بک لینک

نشسته ام رو به روی همان پنجره ی شمالی که صحبتش را کرده بودم، نشسته ام و این باران غم انگیز را نگاه میکنم و در لیوانی که شبیه اوست چای مینوشم. قربانی گذاشته ام و بی قرارش را میخواند:

" سیری مباد سوختهی تشنه کام را"

لابد هرکس از زیر پنجره ام رد شود یکباره در غمم مشترک میشود، به بالا نگاه میکند و قربانی میخواند:

" ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست"

اشک هایم در عمق چشمان رهگذر میریزد. حالا من و او تماما مشترکیم، در قربانی، در غم، در اشک... میخواند:

"ای سایه صبر کن که برآید به کام دل"

هر دو صبر میکنیم...مشترک نه! یکی میشویم. صبر کردن ما را به وحدتی عمیق و غمگین میرساند... عجیب است اما با تمام رهگذران یکی میشویم... عجیب تر انکه در این دنیا همه رهگذرند...

یکی شوید...



دریافت

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1397 ساعت: 19:19

صفحه بندی